امروز روز عجیبی برای من بود؛ هی خوشحال و هی ناراحت می شدم. کلی اتفاق پشت سر هم افتاد.
اول که هرا زنگ زد که نمی آد برای کار خونه و نگهداری دخترکم. بعد هم قدقدم کمی غر زد برای مهد رفتن. بعد پرواز مامان دوستم کنسل شده بود و دوستم پکر بود. بعد هم برای پروژه خونه پیدا کردن کلی تحقیق کردم، اونوقت با ضدحال شدید عزیزترین روبرو شدم و آخر سر رییسم که فکر می کردم خیلی روابطم باهاش خوب است، اعلام کرد که داره می ره به یک بخش دیگه و یک نفر دیگر رو خواهد آورد به جای خودش.
خلاصه که هیچی به هیچی! مسخره بازی.
بگذریم.
قدقدم وقتی کوچولو بود، با خودکار ماست می خورد :)
از معدود اشتباهات لغوی که می کنه اینه که: به جای بگیر می گه بده و خب این حرفش آدم رو خیلی گیج می کنه و خودش رو خیلی شاکی. عجیبه که با این حواس جمعیش و به خاطر سپردن لغات جدید چطوره که هنوز این اشتباه رو می کنه و حسابی حرص می خوره از دست ما که گیج شده ایم.
اونروز با هرا رفته قدم بزنه یک پرنده دیده که روی زمین خوابیده بوده. بعدش برای باباش تعریف کرده: بابا می دونی، قاقا خوابیده بود اما بالش و پتو نداشت. آخر این جملات بلندش وقتی بخواد تایید بگیره ازمون می پرسه: راست می گی؟ ( با حالت سر کج کرده و خیلی بامزه)
کارتن محبوبش این روزها صد و یک سگ خالداره. بعد هم از من می خواد براش بخونمش! (یعنی تعریف کنم چی می گذره) اونوقت من می گم: حالا هاپو کوچولوها گم شدند. بعد قدقدم من رو اصلاح می کنه که: نه! دزدیده شدند، گم نشدند!!
بعد من می گم: حالا مامان و باباشون باید پیداشون کنند. دوباره می گه: نه! باید نجاتشون بدند!!!!
Sunday، May 18، 2008
نقره فارسی شناس
Friday، May 16، 2008
ابر
در ادامه زنبور و شهد گل بهم یادآوری کرده که نه مامان، زنبور عسل دوست داره، خرسی هم همین طور.
ما یک سوپرمارکت داریم نزدیک خونمون که اسمش بیتا است. صاحب اولیه اش ایرانی بوده (کلا توی دبی قبلا همه سوپرمارکت دارها ایرونی و اهل جنوب ایران بودن) و خب همیشه با نقره صحبت این هست که بریم بیتا یک چیزی بخریم و اینا.
حالا اونروز داریم از جلوی بستنی فروشی باسکن روبنز رد می شیم که قدقد خیلی بستنی قیفی کوچولوی بچه هاش رو دوست داره. یکهو با هیجان می گه مامان ببین اینجا بیتای بستنی ایه :)
معمولا وقتی از سرکار می رسم و از هرا تحویلش می گیرم با هم می ریم قدم می زنیم. اون روز تو کوچه یک تکه ابر سفید کوچولو که لبه یک سمتش گرد بود پیدا کردیم. از رو زمین برش داشته و می پرسه این چیه؟ می گم ابره. با یک حالتی به اون تکه ابر (اسفنج) و بعد ابرهای توی آسمون نگاه می کنه و بعد با خوشحالی و هیجان تایید می کنه که آرههههههههه، ابره! انگار اون تکه از آسمون افتاده زمین. دلم نیومد با توضیح دادن حسش رو خراب کنم!
Monday، May 12، 2008
ماجراهای باغ وحش
شنبه ای قبل از مارینا واک رفتیم به باغ وحش دبی، که یک باغ وحش خیلی کوچک با قفس های تنگه. طرفداران حقوق حیوانات سعی کرده اند که اینجا رو تعطیل کنن. بهرحال برای بچه ها تا حدودی خوبه. قدقد می گفت می ریم زوو که انیمال ها رو ببینیم؟ و مثلا قدقد حیواناتی رو که خیلی دوست داره؛ می بینه مثل: آقا شیره ی بابا و آقا شیره ی مامان و آقا شیره ی نقره!! و همچنین ببر و کشف جدیدش پلنگ که خیلی خوشش می آد که می تونه تشخیص بده که ببر خط خطیه و پلنگ لک لکیه! کلا گربه سانان رو خیلی دوست داره. دیشب به ما یادآوری می کنه که توی زوو گربه ی حیوون دیده!! (یعنی گربه بوده ولی با این گربه های خونگی یا ول توی خیابون فرق داره!!) چند بار هم تکرار کرده که مطمئن بشه ما فهمیدیم منظورش رو :)
از ماجراهای باغ وحش اینکه از بوی بد کارهای بدبد(!) حیوانات خیلی شاکی شده بود و همچنین از جیغ و داد پرنده ها! گوشهاش رو می گرفت و می گفت: ساکت .. بسسسه!
بعد از باغ وحش براش یک پلنگ کوچولوی پلاستیکی خریدم. بعد رفتیم شاپینگ مال مرکاتو، رفتیم توی مغازه مانگو، اونجا یکهویی دیدم با ذوق و شوق داره به یک بلوز با طرح پلنگی (ببری؟) اشاره می کنه و می گه: ببین مامان فکر کنم این لباس پلنگم باشه و بعد پلنگش رو کذاشته کنار بلوزه و کلی ذوق کرده و به ذوق زدگی ما از حرف بامزه اش خندیده!
بعدش هم تو مغازه گشته دنبال بقیه لباس پلنگ ها!!
دیشب داشتیم باهاش حرف می زدیم براش داشتم می گفتم که یک باغ وحش خوب و بزرگ دیگه هست (باغ وحش العین) که بعدا می بریمش و توش زیبرا(گور خر) هم داره، بلافاصله می گه: زووی خوب که بوی بد نده، باشه؟ :) گفتم باشه. بعد می گه: پلنگ هم داشته باشه، باشه؟ بعد من پلنگم رو بهش نشون بدم بگم: ببین آقای پلنگ، این پلنگ منه که اسباب بازیه :))
می پرسه مامان پروانه چی دوست داره؟ (منظورش اینه که چی می خوره؟) بهش می گم: شهد گل. کلی ذوق می کنه که چرت و پرت بهش جواب ندادم و این لغت سخت رو تکرار می کنه که یادش بمونه (مزمزه اش می کنه انگار). بعد از یک مدت می پرسه: زنبور چی دوست داره؟ دوباره می گم: شهد گل. با یک حالت کاشفانه ای می گه: مامان فکر کنم پروانه دوست زنبوره!!
کلا خیلی شیرین زبونه (قضیه سوسکه و دست و پای بلوری دیگه)، بعد اونروز عزیزترین بهش می گه: شیرین زبونم! اون هم زبونش رو در آورده می ماله به لبش و می پرسه زبونم شیرینه؟
Sunday، May 11، 2008
آب یاری قطره ای
دیروز با دوستم رفته بودیم مارینا واک توی دبی مارینا. قدقد من عاشق آبه ولی یک اخلاق عجیبی که داره اینه که یک 45 دقیقه ای طول می کشه تا رفتار دوستانه ای نسبت به هر چیز جدیدی نشون بده.
مارینا واک اسم راسته ای است در منطقه دبی مارینا که یک سمتش خور قرار داره (با قایق های شخصی) و سمت دیگرش ساختمان های بلند که به خارجی ها فروخته شده اند.
اونجا یک حوض نسبتا بزرگ هست که توش موج با صدای دریا گذاشته اند و کنارش توی زمین یک عالمه فواره است که با یک آهنگ قشنگی آب رو فواره می کنند و بچه ها کلا این جا رو خیلی دوست دارن چون تا بهش می رسن لخت می شن و می دوند به آب بازی و خیس شدن!
حالا ما با هزار ذوق و شوق قدقد خانوم رو آوردیم اونجا. اول که از آهنگ فواره ها ترسیده، بعد رفته پشت نیمکتی که روش نشسته بودم قایم شده .. بعد شنیدم با ذوق داره بهم می گه: مامان آب بازی کنم. برگشتم دیدم پای درخت پشت سرم یکی از این لوله های آب یاری قطره ایه و داره یک ذره آب ازش بیرون می آد اونوقت قدقد خانوم اون همه آب جلوی روش رو ول کرده می خواد با اون یک مثقال آب بازی کنه!!
البته بماند که بعد از 45 دقیقه که غریبیش ریخت(!) دیگه ول کن آب بازی نبود و خیس خیس شده بود و زیر آب فواره ها می رقصید و کلی به خودش و ما خوش گذشت.
Thursday، May 08، 2008
دختر نازم
عزیزترین طفلکی کمر درد گرفته و رفته دکتر و دکتر هم بهش یک سری ورزش داده که باید بکنه. برای قسمت اول این ورزش ها بالش می ذاره زیر سینه اش و برای قسمت بعد نمی خواد. از اون طرف هم قدقد من، احساس مالکیت خیلی قوی ای نسبت به چیزهاش داره. حالا امروز صبح عزیزترین برای ورزشش بالش قدقد رو برداشته، قدقد تا دیده از جا پریده که بالش منه، مال خودمه! من دخالت کردم که قدقدی به بابا بگو اشکالی نداره بفرمایید بالش من رو بذارید ... اون هم شروع کرد به تکرار این حرف ها با محبت و دلسوزی!
بعد وسط حرف زنش کار عزیزترین تموم شده با بالش و می خواد بدون اون ورزش کنه در این لحظه قدقد از تخت پریده پایین و رفته سراغ باباش و با اصرار می گه که بالش رو بذار .. بیا بابا بالش رو بردار ووو خلاصه که داستان و خنده ای داشته سر صبحی :)
چند وقت پیش ها با یک سری از همکارها و بالا دستی های عزیزترین تو شرکتشون که سنشون هم از ما بیشتره با خانواده هاشون، رفته بودیم سمت حتی و عمان و بعد هم که رسیدیم بساط پذیرایی خیلی خفن و خیلی ازمون پذیرایی کردن و ما هم هی خوردیم. یعنی سر سفره پیک نیک رنگینک و 2 یا 3 جور کیک بود غیر از انواع غذا و کباب و اینا !
خوب وقتی که پیک نیک تموم شده و می خواهیم خداحافظی کنیم و سوار ماشین بشیم من شروع از تشکر از خانوم ها و زحماتوشن کردم و شروع به تعارف تکه پاره کرن کردیم .. بعد یکهو می شنویم که قدقد هم داره با همون آهنگ حرف های مارو پشت سر هم تکرار می کنه مثلا می گه: حیلی مممون دست شوما ددد نننه ... یعنی خیلی ممنون دست شما درد نکنه و حالا مثلا 2 سال و 2، 3 ماهشه!!
اینقدر تعجب کرده بودیم و خندمون گرفته بو که نمی دونستیم چه جوری خداحافظی کنیم!!
کلا تو تشکر کردن خیلی خانومه! دیروز بهم می گه مامان اون رو بده (یک اسباب بازی مثلا) و وقتی بهش دادم می گه: تنکیو وری ماچ! خیلی جدی .. آخ عسلکم .. فکر کنم این رو از مهدش یاد گرفته باشه.
پنج شنبه ها عزیزترین ساعت یک تعطیل می شه و می ره دنبالش مهد و می آردش خونه و تا عصر که من برم خونه با هم هستن و باباش هم اصرار داره که بعدازظهر 5شنبه رو بخوابن. معمولا نقره هم همکاری می کنه ولی چند پنج شنبه یک بار هم الا و للاه نمی خوابه. امروز ساعت 2 بهشون به خونه زنگ زدم. دخترکم گوشی رو برداشته و می گه: سلام .. من نمی خوابم .. حرف بابام رو گوش نمی کنم .. خراخ و روخن خنیم!
اگر تونستید بگید جمله آخرش یعنی چی؟:)
Thursday، May 01، 2008
کودک من
دیگه دلمون حسابی برای عزیزترین تنگ شده. دل خودش هم تنگ شده .. عزیزم.
نقره نازم از امروز صبح کمی شروع کرده به غرغر و نق نق. البته کاملا طبیعی ایه و من درکش می کنم و سعی می کنم خیلی باهاش مهربون باشم. دیشب یک فیلم دیده که توش یک بچه ای باباش رو بغل کرده بعد به من می گه من بابای خودم رو می خوام.
فکر کنم خیلی دلش برای بازی ها و ناز و نوازش باباش تنگ می شه.
این روزها هر روز ظهر می رم دنبالش و می برمش خونه از مهد. قبل از اینکه از مهدش بیاد بیرون، کلی تو حیاط مهدش با اسباب بازی ها بازی می کنه. مثلا می ره جامپینگ می کنه و اینها ..
تو مدتی که داشت جامپینگ می کرد، من هم رفتم و کمی (از نظر قدقد) تاب بازی کردم، یعنی از دو تا طناب بارفیکس آویزون گرفتم و تاب خوردم! با تعجب به من نگاه کرده و با حالت تشویق و افتخار بهم می گه آفرین مامان ... تو بلدی ...!!
آخیییییی دلم غش رفت براش!
وقتی یک چیزی ازم می خواد توی خونه، چون من معمولا کار دارم، بهش می گم الان می آم. حالا یاد گرفته و بهش مثلا می گم بیا بریم دستات رو بشوریم می گه: مامان (من) الان می آم یا زود می آم! شیطونک.
وقتی یک کاری مثلا تا حدودی بد می کنه سریع می گه ببخشید و من هم سریع بهش لبخند می زنم و می گم خواهش می کنم.
حالا اگر یک کار واقعا بدی بکنه سریع و پشت سر هم می گه ببخشید و خوب من طبعا عصبانی ام و سریع نمی گم خواهش می کنم و اون وقت نازنینم دنبالم راه می افته و با یک حالتییییییییییییی می گه خواهش می کنم ... خواهش می کنم که دلم کباب می شه.
بعضی وقت ها هم قاطی می کنه و کلا به جای ببخشید می گه خواهش می کنم! و من اگر سعی کنم تصحیحش کنم قبول نمی کنه من هم بهش می گم ببخشید .. اون وقت خوشحال می شه!! انگار که خواهش می کنم و ببخشید باید با هم بیان و هم رو تکمیل کنن.
اگر یک لحظه من رو نبینه و خواب باشه و بیدار شه و یا مشغول بازی باشه و بدون اینکه بفهمه من برم دستشویی، سریع دنبالم می آد و می گه: اوه مامان تو اینجا بوووودیییی! :)
تقریبا هر شب بابای من (بابایی نقره) بهش زنگ می زنه. قدقدم هم خودش می دونه می ره و گوشی رو بر می داره و باهاشون حرف می زنه. دیشب بابام هی زنگ می زدم و هی قدقد گوشی رو بر می داشت و هی صدا نمی اومد اونوقت می گه: مامان آخه حرررف نمی زننننه! بعد توی یکی از این تماس ها صداش اکو شده توی گوشی بعد با ذوق اومده به من می گه: مامان فکر کنم بیبی هما بوووود!!
بیبی هما اسم اختراعی خودشه برای دختر عمه اشه که ازش یک سال و نیمی کوچکتره و قدقد فکر می کنه اون خیلیییی کوچولوئه :)
Tuesday، April 29، 2008
من و قدقد، تنهایی!
خیلی ممنون دوستان عزیزم و تو (خب تو هم نون هستی دیگه :)
دیشب در راستای رفع دلتنگی، قدقدم با باباش تلفنی حرف زده. موبایل جدید من رو که خیلی دوستش داره (و می گه این موبایل منه)، گرفته دستش و رفته وایساده جلوی آینه و با باباش حرف زده. بعد می گه که بابا موهای من بلنده بعد سرش رو تکون تکون داده و موهاش رو افشون کرده و بعد به باباش می گه موهای من بلنده.. می بینیییییییییییییی؟؟
دو بار هم تکرار کرده چون باباش اون ور خط غش کرده بوده از خنده!
ساعت شش و نیم رسیدم خونه. دیدم هنوز از خواب بعداز ظهریش بیدار نشده! ساعت 7 بیدار شده و تا ساعت 12 و نیم مشغول بازی و کتاب خوندن و تماشای دونفره تلوزیون و اینا بوده و به زور بعد از نصفه شب خوابیده. حالا من دارم از خواب می میرم. صبح خودش هم می گفت: من خوابببم می آد.. ولی خب می ره خونه بعدازظهر و حسابی می خوابه تا وقتی من برسم خونه سرحال و شارژ باشه :)
تماشای دونفره تلوزیون هم یعنی اینکه هی به تصویر اشاره می کنه و می گه برام بخون .. بخون .. بخون!
یعنی برام تعریف کن چی داره می گذره .. حتی می گه نوارم رو برام بخون و یا منظره بیرون رو برام بخون :)
شروع کرده به سوال پرسیدن و همش در حال پرسیدنه که این چیه؟ این چیه؟ .. بعد وقتی بهش جواب درست بدم و یک اسم سخت بگم، خیلی قشنگ اون رو تکرار می کنه و بعد سرش رو به تاکید تکون می ده و خوشحاله که من جواب درست بهش دادم و چرت نگفتم!!
راستی تو دارو خوردن بهترین بچه روی زمینه، اینقدر قشنگ داروش رو می خوره که باور کردنی نیست. (حتی من آدم بزرگ به اون خوبی داروم رو نمی خورم!) شیوه باباش خیلی موثر بوده. نقره جان دوست داره به ما دارو بده بخوریم. حالا وقتی داروی باباش رو می ده باباش سرش رو تکون می ده و می گه: نمی خورم. خیلی بدمزه است. بعد قدقدم با یک حالت ناز و مهربونی بهش می گه: داروت رو بخور .. پسر خوبی باش و داروت رو بخور که خوب بشی!! بعد باباش پسر خوبی می شه و داروش رو می خوره!! بعد قدقد بهش آب می ده بخوره که دهنش خوشمزه بشه ..
اون روز رفته سراغ میز باباش بعد یک هویی چشمش خورده به داروی باباش روی میز. با یک حالت بامزه ای دارو رو برداشته و بعد با حالت مچ گیرانه می گه: کی حالش مریضه ؟! (یعنی کی مریض شده و به من خبر نداده که بهش دارو بدم!) و کلی ذوق کرده که ظرف دارو رو پیدا کرده و بعد که فهمیده باباش مریضه. با یک حالت بامزه ای انگشتش رو تکون می ده و می گه من داروت رو بدم بهت (یعنی تکرار نشه ها که بی خبر من دارو بخوری!!!)
Monday، April 21، 2008
من برگشتم!
طبق معمول مدت هاست توی وبلاگم ننوشته ام. دوستانم و عزیزترین از این موضوع ناراحت اند. نمی دونم چرا نمی نویسم .. شاید یک دلیلش اینه که وبلاگم پینگ نمی شه و اصلا نمی دونم چند تا خواننده ثابت دارم.
شاید هم یک دلیلش اینه که دلم به اندازه قدیمها تنگ نمی شه، نمی دونم واقعا بعد هم وقتی که می نویسم احساس می کنم هیچ حرف دیگری ندارم غیر از حرف زدن درباره نقره نازنینم .. البته از نظر خودم اشکالی نداره ..
خوندن پست جدید نون عزیز باعث شد که از خودم بپرسم چرا بیشتر نمی نویسم؟ من هم متحول شدم :) و می خوام هر روز از دخترکم بنویسم هم برای اینکه یادم نره و هم برای این که هیچ چیز با نوشتن قابل مقایسه نیست.
عزیزترین رفته هنگ کنگ.این دومین سفرش به این کشور در اون سر دنیا در ماه آوریل است! از نتایج سفرهای هوایی زیاد، دندون درده. یعنی به عبارتی پوسیدگی ها حتی خیلی مختصر خودشون رو نشون می دن به دلیل تغییرات فشار هوا. به همین دلیل درد عجیب توی سقف دهنش احساس می کرد.
امیدوارم حداقل یک ماساژ یا سونای هنگ کنگی بره ...
من و قدقد با هم تنهاییم. قدقدم می گه بابا رفته مسافرت (ر رو مثل ی می گه) و اگر من بگم بابا رفته سفر می گه: نهههههه! رفته مسافرت :)
بعد اون روز می گه مامان تو بری مسافرت نقره رو هم می بری؟ بهش کلی اطمینان دادم که امکان نداره بدون اون برم مسافرت. از بس عزیزترین پیشمون نیست ترس برش داشته که نکنه مامانش هم یک وقت بره مسافرت و اون رو تنها بذاره:(
چند وقت پیش به شدت ( خیلی شدید) مریض شد. به مدت 3 یا 4 روز تب داشت و تبش پایین نمی اومد ( حتی با آمپول) خیلی وحشت کردیم و خیلی بی حال بود و خیلی ضعیف شد. آخر سر برادر عزیزم به دادمون رسید و گفت که نقره دچار عفونت خیلی حاد ریوی شده و باید کوآموکسی کلاو رو با آموکسی سیلین قاطی کنیم وبا دوز 10 میلی گرم هر 8 ساعت بهش بدیم. حالا دوز آنتی بیوتیکش با توجه به وزنش 4 میلی گرمه!
خلاصه، خدا رو شکر الان خوب شده.
رفتم ظهر مهدش دنبالش. با هم یک مورچه گرفتیم. بعد از ترس اینکه مورچه رو یک وقت اوخ نکنه ولش کرده می گه: بذار بره پیش مامانش.
Tuesday، March 04، 2008
باز هم نقره ی من
دخترم اخیرا یاد گرفته می گه: فکر می کنم ... مثلا وقتی ازش می پرسم فلان چیز کجاست؟ یک کمی من و من می کنه و می گه: فکر کنم اینجاست. بعد با یک حالت خیلی بامزه ای مثلا شروع می کنه دنبال اون چیز گشتن. چشمهاش و تو کاسه می گردونه که مثلا داره این ور و اون ور رو نگاه می کنه.
عزیزترین رفته مسافرت و بابا بزرگ نقره خانوم اومده پیشش. دخترک هم از فرصت سواستفاده می کنه و نمی ره مهدش! دیشب بهش می گم دلت برای اسکولت تنگ نشده؟ می پرسه: برای تیچر؟ برای یک عالمه بیبی ها؟!!!
یاد گرفته از ترکیب یک عالمه استفاده کنه و این کار رو خیلی قشنگ می کنه و جملات قشنگی می سازه.
خیلی آهنگ خوندن و زدن و ساختن رو دوست داره و متاسفانه این چیزی ایه که من درش خیلی ضعیفم.
طفلک بچه ام! وقتی من براش آواز می خونم اولش خیلی خوشش می آد ولی وقتی می بینه ریتمش خراب شده و دارم خارج می خونم می گه: مامان تو نخون! البته خیلی با محبت می گه که من ناراحت نشم ولی خب خودم خیلی ناراحتم که نمی تونم سهمی در پرورش استعداد موسیقیاییش داشته باشم.
گل گلم یک کمی مریض شده بود، گیر داده بود که ببریمش دکتر! بالاخره رفتیم دکتر تا از دکتر اومدیم بیرون حالش خوب شده بود و بدو بدو می کرد! عزیزترین می گفت: دکتر تو گلوش گیر کرده بود :)
قدش رو اندازه گرفتیم به نسبت سنش دکتر حدس زد قدش 78 سانت است ولی وقتی اندازه گرفتیم از اسکیل دکتر بیرون زد. ماشالاه شده 95 سانت! ولی وزنش همونه که از یک سال پیش بود همین طور 100 گرم 100 گرم وزن می گیره. حالا شده 16.6 کیلو. آخی دلبرم.
عزیزترین ازش می پرسم: بابا چی ایه؟ جواب می ده: خییییلییییی عاشیق نقره است!
Thursday، February 14، 2008
از همه جا
یک روز صبح من کفش چیتان فیتان و پاشنه دار پوشیده بودم و داشتیم با هم می رفتیم که سوار ماشین بشیم و بریم سرکار و مدرسه. اونوقت نقره یک نگاهی به کفش من کرده بعد هم یک نگاهی به کفش معمولی خودش کرده و با دلخوری می گه:
وقتی می خواهیم از خونه بریم بیرون می گه: "مامان بیاماتیک بزنیم" تازگی هم لغت روژ رو یاد گرفته و خیلی خوشش می آد!
هر وقت که دور همیم ببینه که ناخنم لاک نداره و ناخن خودش لاک داره با تاسف می گه: "تو نل پالیش(لاک) نداریییی، برات برنم" و بعد برام لاک می زنه، خیلی قشنگ و مرتب و اگر از ناخنم بیرون بزنه برام پاک می کنه! اگر هم خوب نشه می گه: "مامان خراب شد پاک کن دوباره بزنیم"!!
اون شب داشتیم با هم به آسمون نگاه می کردیم، ماه تو آسمونه و داره می درخشه بعد می ره پشت ابر خاکستری رنگی که باعث می شه نور ماه به شکل یک دایره کامل دور ماه پخش بشه. می گه: "مامان ببین ماه، خورشید شده"!
قبلا هم که کوچکتر بود یکبار که ماه پشت ابر رفته بود، گفت: "ماه خراب شده"!